سقا تولدت مبارک

از دل تو بخدا نیست دلی دریا تر

از دو چشم تو ندیدست کسی گیرا تر

بخدا ماه شب چهاردهم معترف است

نیست از ماه بنی هاشمیان زیبا تر

در دل جنگ چنانی که همه میگویند

بعد مولا نبود از تو کسی مولا تر

انکه گفته رفع الله به ما فهمانده

نیست از رایت العباس علم ی بالا تر

گر چه سیراب دهد به تشنه ساقی

انکه لب تشنه دهد اب بود سقا تر

شب میلاد تو با حال خراب امده ام

با لب تشنه پی جرعه ی اب امده ام

دل من جز تو نبودست گرفتار کسی

نه گرفتار کسی نه پی دیدار کسی

مرغ باغ ملکوت تو ام ننشینم

غیر دیوار تو یک لحظه به دیوار کسی

جز سر کوی تو جایی خبری نیست که نیست

اخه مشتریت نرود برسر بازار کسی

سر سال امدو امده ام محضر تو

راه انداختن من نبود کار کسی

زیر دین احدی نیستم الا عباس

نشوم غیر تو یک لحظه بدهکار کسی

دلم از بس که ندیدس تو را سنگ شده

به هوای حرم علقمه دل تنگ شده

علقمه گفتمو دیدم دلم از پا افتاد

یاد لب های علی اضغر و دریا افتاد

علقمه گفتم که سواری بی دست

تیر انقدر به او خورد که از پا افتاد

علقمه گفتم ودیدم که عمودی امد

ناگهان در وسط معرکه سقا افتاد

شیری افتاد زپا هو همگی شیر شدن

گذر گرگ به اهوی حرم ها افتاد

وسط این همه سر نیزه وتیر

ناگهان چشم علمدار به زهرا افتاد

اقا جونم تولدت مبارک

خوش اومدی علمدار

السلام علیک یا ساقی عطاشی کربلا

یاساقی علقمه

به دنبال تهدید تروریستهای سلفی سوری مبنی بر جسارت به آستان مقدسه حرم حضرت زینب (سلام الله علیها)؛ پرچم گنبد حرم حضرت ابوالفضل العباس(ع)بر فراز گنبد حرم خواهر گرامی‌شان به اهتراز در آمد

 

رقیه جان بی تاب نباش هنوز هم عمویت عباس هست...رقیه جان هنوز هم عمو در پی تلافی آن روز دهشتناک است...
هنوز صدای بی قراری هایت در گوشش میبیچد: برگرد عمو جان من آب نمیخواهم فقط برگرد تو رو به جان مادرم زهرا برگرد...اینجا ...عمو برگرد...اینجا...میزنند...برگرد.
هنوز هم اولیا مخدره زینب در دلش امید به بازگشت تو را نجوا میکند.این حرف ها را عاشورائیان میفهمند این حرفای ناموسی را عباسیون میفهمند...
عمو جان نبودی ببینی چشم های آلوده ی یک مشت حرامی در پی دختران اهل حرم بود...دامن من آتش گرفته بود و میدویدم اشک امانم نمیداد. عموجان آنقدر از بالای تل گریه کرد عمه که گودی قتلگاه تیره وتار شده بود!!! عمو جان نبودی ببینی دست های سنگین عرب با عمه چه کرد نبودی ببینی بین هزاران مست من و سکینه و رباب چه میکشیدیم یک نانجیب معجر سکینه را هدف گرفته بود من جیغ میکشیدم آنقدر ک صدایم در نمیآمد... او هولم داد... عمه نگذاشت اما ...!!!
آن لحظه در دلم گفتم اگر تو بودی آن دست نجس را میشکستی حتما...
عمه بیشتر و بیشتر و بیشتر از همه مان سیلی خورد. رباب! آری تا خود شام با خودش صحبت میکرد مدام دستانش را تکان میداد و برای اصغر لالایی میخواند.عمو جان خبری ازعلی اصغر داری! به من گفتند پیش باباست می آید! خبری از بابا داری! عمو جان برگرد این نانجیبان عمه را شکستند مرا شکستند...برگرد...

رقیه جان آرامتر فدای قدو قامتت شوم فدای آن شیرین زبانیهایت شوم رقیه جان عمو حرفهایت را میشنید اما...!!!
رقیه جان میبینی عمو آمده...در مقابل دشمن...این بار نمیگذازد احدی تو را بیازارد...رقیه جان آرام در آغوش عمه جانت زینب بخواب دیگر عمو نمیگذارد احدی خواب شیرینت را بهم بزند به یاد آن روزها که پاسبان بودو تو در آغوش عمه میخوابیدی آرام باش.


زینبت میرود اما...

زینـبـت حـرف به جـز حـرف غمت  گـوش نکرد          از فـــراق تـــو بــه جـــز نــالــه چــاووش نکرد

 

اشـک مــرهــم نـشــده بــر دل آتــش زده ام             شعـلـه هــای جـگـر سـوخـتـه خـاموش نکرد

هـیـچ کـس جـام بـلایـی نچـشـیـده چون من              ایــن چنـیــن جــام بـلایــی بـخـدا نـوش نکرد

زیـنـب تـو کـه دلـش تـنـگ بـرادر شـده است       غـیـــر از ایـن پـیـرهـن کـهـنـه در آغـوش نکرد

روز و شـب کرب و بـلای تــو نـرفــت از یـــادم     پـــاره هـــای بــدنــت را کـــه فــرامـوش نکرد

خـواب آن کرب و بلا دیـده ام ای وای حسیـن

سیـنـه ام درد گــرفـتــه بــخــدا ، آی حسیـن

نیسـت خـوش تر ز برایــم همـه جا محفـل تو             جـان بـسـتـان کـه نـدارد دل و جـان قابـل تو

مـن دگر تـاب ندارم چـه کنم بی تــو حـسیـن              زیـنــب تـو بــرســد کِی بـه لــب سـاحـل تو

مـن از ایــن سـوخـتـه ام دشمـن تو ننـگ زده             سـخــن لـغــو کـجـــا شــد مـنــش بـاطـل تو

آه یک ســال گذشت و شده نزدیک دو ســال             مُـشتـی از گـنــدم ری را نــخـــورَد قـاتـل تو

دل مــن زخـــم نــدیـــده کـه شــوم دور ز تــو         آرزو گــشــت شـــوم خـــاک در آن مـنــزل تو

شرمـســارم ز رخت چون که مرا کفـن کنـنـد

بی کـفــن ، کـاش مرا کرب و بـلا دفـن کنـنـد

چـــشــــم دیـــــــــدار رخ آب نـــدارد لـب هــا          روز هــا می گـذرد تـار و سیـه چون شب هـا

با همه قهر شدم دست خودم نیست حسین                گـوشـه گـیــری و سکـوت ، کار من اغلب هـا

زیـنـبـت می رود امـا هـمــه جـا بـاقـی مـانــد            نـالــه هــای دل صــد چـاک هـمـه زینـب هـا

زخمــت افـزون کـه ز اختـر شده من می بینم            آسـمـان ، وای که پر گشت از این کوکب هـا

مـی کـنــم یـــاد تـن لـه شـده و بـی سـر تـو                تـا بـه گـوشـم بـرسـد ضـرب سم مرکب هـا

دشمـنــت قـطـــره ای از آب نـداد سـت تو را

بـهــر پــامـــال چـهــل نــعــل زیـاد سـت تو را

یــــاد آن کــــرب و بـــــلا از نفـس انداخت مرا         یــــاد ســرهـــای جـــدا از نفـس انداخت مرا

یــــاد پــــاره شـــدن پــیــکـــر تـو کشـت مـرا        یــــاد خــنــجـــر ز قـفـــا از نفـس انداخت مرا

بــــاز یــــاد آمـــــد و ای وای دلــم مـی لــرزد          کـــوفـــه و شـــام بــــلا از نفـس انداخت مرا

      رأس خــونــی ِ تـو بـر نـیــزه دگــر کـافی بــود      آه آن تـــشــــت طــــلا از نفـس انداخت مرا

تـهـمــت و چـشـم بـد و بـد دهـنـی در بــازار       نـــرخ روی اســـــــــرا از نفـس انداخت مرا

روضــه خــوانــی ِ غـــم کــرب و بــلا را کـردم

مـحـسـن آرام بــریــز اشک کـه غـوغــا کردم

 

از سرور ارزشمندم اقا سید محسن حبیب الله پور

نور جلی

ای دلشادگان مولود دلدارمبارک

هجران بسر امد که دیدار مبارک

از گردش ایام ولیالی ومه وسال

فصل طرب ووصل رخ یار مبارک

تابیت خدا بنت اسد را اسد الله

اکنون که دلیل است و جلو دار مبارک

مرات خدا مهر جهانتاب عدالت

در سیزده ماه رجب ماه فضیلت

میلاد علی حیدر کرارمبارک

گر دیدنش از پرده پدیدار مبارک

از کعبه تجلی جمالی که بحق شد

روح شرف و اسوه ایثار مبارک

 

بر رهبری بت شکنان در همه تاریخ

بر خاستن میر علمدار مبارک

تابیدن انوار امیداز افق حسن

بر رهبری و ملت بیدار مبارک

از یا ساقی عطاشی کربلا